من وخدا
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می کند
هی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت
من اشتباه می کنم و او
با آن اشتباه های دلم
حال می کند.
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا برنداشتی؟
یادش به خیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچک مرا
سرشار خاطره می کرد.
امروز پاره است
آن سیم ها که
دلم را
تا آسمان مخابره می کرد .
با من تماس بگیر خدایا ،
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار.
صبر خدا
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدا ن
جهان را با همه زیبایی و زشتی بر روی یگدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند برخی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری وشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگر تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان سجدۀ صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
بعرش کبریای با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ،
زبرق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیایی پر افسانه می کرد
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همین بهتر که او خود جای خود بنشته و تاب تماشای
تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
و گرنه من به جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
اثر بود از معینی کرمانشاهی
تفالی بر دیوان حافظ
کجاست هم نفسی تا به شرح بازدهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی زشرم در غنچه کرد پنهانش
تو خفته ای ونشد عشق را کرانه پدید تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته ی بیت الحزن که می آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف وبه دست خواجه دهم که سوخت حافظ بیدل زمکر دوستانش
