تفالی بر دیوان حافظ
چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسی تا به شرح بازدهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی زشرم در غنچه کرد پنهانش
تو خفته ای ونشد عشق را کرانه پدید تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته ی بیت الحزن که می آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف وبه دست خواجه دهم که سوخت حافظ بیدل زمکر دوستانش
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر ۱۳۸۶ ساعت 18:58 توسط طاهره ایشانی
|