باتو وبرای تو
نازنینا، این دل فقط با یاد توست که در قفس سینه آرام یافته ، خوب می دانم که می دانی بی تو تمام
شب هایم تاریک ودلگیر است نفس هایم برای بیرون آمدن از قالب وکالبد درنگ می کنند شاید که
هوایی باشد که تو در آن دم عیسوی خود را گسترده باشی .
مهربانا ، جراحت های دلم جز با مرهم دیدار تو التیام نمی یابد . تا فرصت باقیست بگویم که چقدر
دوست دارم هر لحظه وهر روز زندگیم فقط با نام تو اغاز شود وغروب روزم فقط دیدن چهره ی دلربای تو باشد.
کا ش و ای کاش که دنیای ما آدم ها شیشه ای نبود تا با یه تلنگر ساده از هم نمی پاشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 15:0 توسط طاهره ایشانی
|